تبليغاتX
جفنگیات
























جفنگیات

بر و بچ ساخت و تولید 81 صنعتی

داخل اتاق بدون پنجره­ ای سه چراغ به رنگهای سبز و زرد و قرمز وجود دارد. کلیدهای مربوط به این چراغها در بیرون اتاق قرار دارد. ما حق داریم فقط یکبار وارد اتاق شویم. با چه روشی میتوان مشخص کرد هرکدام از کلیدها مربوط به کدام چراغ است؟

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:31 توسط محمد |

1-     سه نفر روی سه پله نشسته­اند به گونه­ای که فردی که در بالا قرار دارد افراد پایین دست خود را میبیند. از بین 5 کلاه (3 کلاه سفید و 2 کلاه مشکی)، بدون اینکه این افراد متوجه شوند کلاههایی انتخاب کرده و بر سر آنان میگذاریم. از بالاترین فرد سوال میشود که رنگ کلاهش را میداند؟ میگوید : خیر. از نفر وسط پرسیده میشود او هم پاسخ منفی میدهد و از پایین ترین نفر سوال میشود. میگوید میدانم. کلاه او چه رنگی است؟

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:3 توسط محمد |

1-     سه ظرف با حجم­ های 3، 7 و 10 لیتر داریم. ظرف 10 لیتری پر از شیر است. چگونه با جابه ­جا کردن شیر در این ظرفها، شیر را به دو قسمت مساوی تقسیم کنیم؟ (ظرفها شکل مشخصی ندارند و درجه بندی هم نشده ­اند)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 21:54 توسط محمد |

1-     تعدادی سرباز با کلاه­های سیاه و سفید در یک اتاق قرار دارند. هیچ کس از رنگ کلاه خود باخبر نیست و حتما از دو رنگ وجود دارد. همه سربازها باهوش و دارای هوشی در یک سطح میباشند. کسی حق صحبت با دیگری را ندارد. فرمانده وارد اتاق میشود و میپرسد : چه کسی میداند کلاهش چه رنگی است؟ اگر کسی پاسخی نداد فرمانده خارج میشود و 5 دقیقه دیگر برمیگردد و دوباره سوالش را تکرار میکند. این عمل آنقدر تکرار میشود تا زمانیکه همه میفهمند کلاهشان چه رنگی است. چگونه سربازها بدون تقلب از رنگ کلاهشان باخبر میشوند؟

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 21:53 توسط محمد |

بی تو دل وجان من         سیر شد از جان و دل

جان و دل من تویی         ای دل و ای جان من

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 23:24 توسط محمد |

با تبریک ازدواج دکتر حامد معصومی و علیرغم اینکه میدانم ساختیها این مطلب را نمیخوانند باز هم برای ثبت در تاریخ مینویسیم که دوم و سوم تیرماه نود همه بر و بچ مهمان مهدی عاقلی هستند

برای اطلاعات بیشتر با اینجانب تماس بگیرید

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 23:23 توسط محمد |

به نظرم رسید گزارشی از حال بچه ها بدم (هر کس خبر دارم) هرچند کسی شاید این پستها رو نخونه ولی برای اینکه چند وقت دیگه بخونیم خوبه!

مظفر کلانتری: تا مرداد سربازی داره و الان هم با داداشش کار میکنن و تراش cnc دارن

علیرضا قاسمی: اسفند پارسال دفاع کرد و تا شهریور فرصت داره برای سربازی اقدام کنه و فعلا خونه است

سجاد بلوریان: تو دانشگاه آزاد مهریز مشغول خدمته و همچنان هسا هم کار میکنه ولی شهاب خودرو رو ول کرده

امین منوچهری: هسا رو میچرخونه و کارت پایان خدمتش هم دستش هست

محمد سالم: در اصفعان در پی اجاره کردن خونه و تاسیس شرکت با فرزین و رضا جعفری

سجاد عباسی: تو سایپا کاشان مدیر یه بخشی شده (دیگه مینیاتور مدل نود سوار نشین. از ما گفتن)

مهدی عاقلی: دو سه ماهیه که در اوج بیمعرفتی به سر میبره و آمریکا رو چسبیده و جواب میل ما رو هم نمیده. گفته تابستون میاد ایران

حامد معصومی: دکتر عزیز ر ییس گروه مکانیک دانشگاه آزاد گلپایگانه و در پی استخدام هیئت علمی جدید

من: همچنان درس میخونم!!


نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 22:28 توسط محمد |

سال نو دوستان مبارک

"گفته بودی خبرم ده که ز هجرم چونی        آنچنانم که ببینی و ندانی بازم"

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 16:14 توسط محمد |

عیدتان پیشاپیش مبارک

با آرزوی سالی توام با موفقیت و خوشحالی


تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست               یا دلم بسته زلف سیهت نیست که هست

آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه انس                        که کسی را نبود جز تو درو جای نشست


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 16:38 توسط محمد |

شهاب حسینی خودش رو میکشه

بچه نادر و سیمین میره پیش زن شهاب حسینی زندگی میکنه

پدر نادر هم میمیره

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:40 توسط محمد |

بگذشتی و ندیدی گذر اشکی و آهی              خوب کردی به دو چشم تو نیرزم به نگاهی

آن چنان که تویی ناز تو را زیبد و شاید              تا به جایی که به راه تو فتد چشم به راهی

آفتابی و تو باید به همه خلق بتابی                 جز جنون نیست که دل می طلبد وصل تو گاهی

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:38 توسط محمد |

1- خدایا ما رو گرفتی ها!!!

بالاخره کدوم وری هستیم ما

بعد از 26 سال خدایی هنوز تصمیمت رو نگرفتی!!!!

2- گاهی فکر میکنم اگه از تجربیات خودم استفاده میکردم کلی جلوتر از این بودم! مثلا الان حداقل سی سالم بود

3- قول میدهم بیشتر بنویسم.

4- شماها چه خبر؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 22:27 توسط محمد |

ما هشت ماه پیش نیم ساعت کمتر تو آموزشکده صدوقی بودیمو داشتیم درسمان را میدادیم که ناگهان ...

الان هم دانشگاهیم و داریم درسمان را میخوانیم و ...

پیدا کنید پرتقال فروش را!!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 18:17 توسط محمد |

سه ماه گذشت حتی!!
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 21:16 توسط محمد |

     حور ارچه دارد دلبری اما تو چیز دیگری                    داند پری افسونگری اما تو چیز دیگری

  مهر ارچه شد گرم وفا ماه ارچوشد محو صفا             حور ارچه شد غرق حیا اما تو چیز دیگری

بس در چمن گلها دمید بس سرو بستان قدکشید      بس چشم گردون حسن دید اما تو چیز دیگری

بس مهوش گل پیرهن شکر لب سیمین ذقن         شد فتنه هر مرد و زن اما تو چیز دیگری

بس زلف مشکین دیده ام بس سیب سیمین دیده ام      بس شور و شیرین دیده ام اما تو چیز دیگری

      خورشید رویان دیده ایم زنجیر مویان دیده ام              رشک نکویان دیده ام اما تو چیز دیگری

          بس روی زیبا دیده ام بس قد و بالا دیده ام        بس مهرسیما دیده ام اما تو چیز دیگری

       بس دلبر دمساز هست افسونگر غماز هست           عشوه ده طناز هست اما تو چیز دیگری

     بس روی گلگون دیده ام بس قد موزون دیده ام         بس صنع بیچون دیده ام اما تو چیز دیگری

    شیرین شورانگیز هست بر ماه عنبر بین هست         وز لعل شکر ریز هست اما تو چیز دیگری

       فیض ارچه درها سفته اند اشعار نیکو گفته اند        صاحبدلان پذرفته اند اما تو چیز دیگری

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 18:8 توسط محمد |

 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
 نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
 تو شمع مجلس افرو.زی تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که م یمیرم چو می ایی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
 خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
 مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 19:52 توسط محمد |

                سحرم دولت بیدار به بالین آمد                      گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام                           تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای          که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد               ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست       ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست              که به کام دل ما آن بشد و این آمد           

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار              گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل          عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 15:8 توسط محمد |

چون است حال بستان ای باد نوبهاری               کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن                 مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل                       ورنه به شکل شیرین شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد                       چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عود است زیر دامن یا گل در آستینت            یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری؟

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت          تو در میان گلها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگرکمان ابرو                      این میکشد به زورم و آن میکشد به زاری

ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد              در بند خوبرویان خوشتر که رستگاری

ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی               چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را         کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت              باطل بود که صورت بر قبله مینگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره ای هست         درمان درد سعدی با دوست سازگازی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 22:44 توسط محمد |

باورم نمیشد که یک روزی یک مکانی همچون این وب لاگ باشد و همه دوستان قدیمی هم بدانند و باز هم کسی را با کسی کاری نباشد. کجایند آنها که ننگ بی معرفتی را بر پیشانی افراد مختلف می زدند. کجایند آن بچه های باحال خوابگاه صنعتی. کجایند آنها که دسته جمعی در شب های خوابگاه با هم خوش بودیم و خرم. اف به این روزگار که به نحوی می گذرد که یک روز با یکی اخت اخت و روزی دیگر با همان یک دور دور، گویی هیچ رابطه ای در هیچ برهه زمانی بین آنها وجود نداشته. کجایند آنها که ادعا می کردند که تا آخر عمر بر سر روابط خود باقی می مانند. چگونه یک فارغ التحصیلی ساده، یک ازدواج، و بالاخره یک غربت، باعث این چنین فاصله ای شد؟؟!!

این حکایت ما را بران داشت تا به هیچ معرفت نمای بی معرفتی دل خوش نکنیم. حسرت ها بر دل ما ماند. حسرت یک دوست که برای پیداکردن میل و آی دی ما پنج دقیقه زمان بگذارد تا با چت کردنش ثابت کند که آن ادعای دیرین، ادعای دروغی نبوده است. ما که ادعا نکردیم بیمی نداریم. وای به حال مدعیان.

کاش می فهمیدیم که نگهداری یک دوست قدیمی ارزشمند تر از پیدا کردن یک دوست جدید است. ما تلاش خود را کردیم ولی شما پا ندادید.

هرچند بعید می دانم كسي به اين وبلاگ سر بزند ولی اگر گذرتان افتاد و متن ما را خواندید، سلام ما را به رفقای جدید خود برسانید و داستان ما را با آنها بگویید و آنها را از سرنوشت ما برحذر دارید!

فرصتی شد که دل زخمی خود را پی درمان ببریم****همچنان آفتی آمد که زخم دل ما از یاد برد

خدانگهدار همه بروبچ ساخت 81 بجز بعضی ها که آی دی ما را دارند! 

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 22:9 توسط مهدی عاقلی|

دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک
دهنش تَنگک و چون تُنگ شکر شیرینک

لبک لعل روان پرورکش جان بخشک
سرک زلفک عنبر شکنش مشکینک

در سخن لعلک دَرپوشک او دُرپاشک
بر سمن سنبل پَرچینک او پُر چینک

چشمکش همچو دل ریشک من بیمارک
دستکان کرده به خون دلکم رنگینک

هست مَر جان مرا قوت ز مرجانک او
ای دریغا که نبودی دلکش سنگینک

نرگسش مستک و عاشق کشک و خونخوارک
سنبلش پستک و شوریدگک و پُر چینک

زلفکش دلکشک و غمزه ککش دلدوزک
برکش نازکک و ساعدکش سیمینک

گفتمش در غم عشقت دل خواجو خون شد
بیش از این چند بگو صبر کند مسکینک؟

رفت در خنده و شیرین لبک از هم بگشود
گفت داروی دل و مرهم جانش اینک


از وبلاگ طبرستان

چرا خواجوی کرمانی به یزدی شعر میگفته؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:31 توسط محمد |


آخرين مطالب
» سوال هوش4 (تست هوش)
» سوال هوش3 (تست هوش)
» سوال هوش (تست هوش)
» سوال هوش (تست هوش)
» برای وفادارترین خواننده وبلاگ
» علیرغم اینکه
» گزارشی از وضعیت دوستان
» سال نو مبارک
» عیدانه
» جدایی نادر از سیمین
Design By : Pars Skin